جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

17-مسافرت بابات و تصمیم جدید مامان؛-p

 عزیزکم ی خبری واست دارم امشب بابات با دوستاش که ۴ نفر میشن باهم دیگه به مدت 1هفته میخان برن مسافرت ، اول قرار بود برن پاریس اما الان تصمیمشون عوض شد و میخوان برن ایتالیا ، خیلی نگرانم و هنوز نرفته دلم واسش تنگ میشه!!! البته میدونم که تا الانم نزدیکم نبوده!! اما حداقل میدونستم که تو خونه ی خودش بود و داشت درسشو میخوند الان ی جور دیگه نگران شدم ... نگران این سفرم ،ایشالا همه چی خوب بگذره و به سلامت برن و بیان و دچار مشکلی نشن ، نمیدونم که من چرا اینجوری شدم اما دیشب خواب دیدم که هواپیماشون سقوط کرده و همشون مردن!!! انقدرم بابت این موضوع رو مخه بابات راه رفتم که دیگه آخر سر از دستم کلافه شده بود کلی !!!! چیکار کن...
22 بهمن 1391

16-جدال دختر پسری!!!

سلام عروسک قشنگم ، دیروز خونواده شوهری اومدن  پیشمون و تا شب هم موندن  ، خیلی خوش گذشت و همه چی خوب بود فقط ی چندتا اتفاق کوچک و بد افتاد که مامانتو حسابی به هم ریخت خوب چجوری بگم یکمی با خواهر شوهری بحسم شد!!! بیشترش هم سر شما بود یا بهتره بگم که جنسیت شما!!!! همون بحس معروف دختر پسری! خونواده ی شوشو خیلی خونواده ی خوب و ساده ای هستن و خواهر شوهرم هم فقط ۴ سال ازم بزرگتره و دختر خیلی خوبیه!!(هنوز ازدواج نکرده) اما ی عیب بزرگی که داران اینه که طرفدار بچه پسر هستن! راستش بابات  ی خواهر داره و برادر هم نداره ، تو خونواده ی پدریش همه ی مردها دختر اوردن و هیچ کسی پسر ند...
22 بهمن 1391

15-پیشاپیش ولنتاینت مبارک عشقم

.. .سلام جوجه جیکجیکی مامی .این ٢ روز حال مامانت خیلی بد بود جوجه ، به توصیه های خاله زهره عمل کردم و خودارو شکر ٢ بار تونستم آب پرتقال و لیوترش یخی بخورم بدون اینکه بالا بیارم، البته هنوز نمیتونم غذا بخورم و به خاطر همین مساله هم مامانت مجبور شد بره بیمارستان بازم خیلی مامانتو اذیت میکنی قشنگم ، ایشالا نینی آزاده جون که زیاد هم از شما کوچکتر نیست اینجوری نباشه  اول از همه باید بگم که دست مامان زهره درد  نکنه با این همه توصیه های مفیدش ، خیلی کمک کننده بود ، الان یکمی بهترم ،مرسی مامان زهره ایشالا بتونیم جبران کنیم تو این مدت مامانت کلی فک کرد عزیزم و چندتا تصمیم خیلی مهم هم گرفته که اگه شما بز...
19 بهمن 1391

14-کلی سبک شدم ، دلم لکیده که واست لباس بخرم

عزیز دل مامی ، از صبح تا حالا میخوام یه چیزی واست تعریف کنم اما همش تنبلیم میاد ، یادته که دیشب کلی به سرت غر زدم به خاطر webcam ؟؟ راستش دیشب یکی از بهترین شب های زندگیمو گذروندم تا نزدیکای صوب با شوشو حرف میزدیم و درد و دل میکردیم ،ولی اولش با دعوا شورو شد از دست این شوخیهای بابا جونیت ، از ان زمانی که شناختمش تا زمانی که باهاش دوست بودم تا حالا که شوشومه از دست این شوخیهاش ی آب خوش از گلوم پایین نرفته ، همیشه اول هر کاریو با شوخی شورو میکنه و وقتی من عصابم بهم میریزه تازه جدی میشه!! این جور موقع ها دوست دارم خفش کنم!!!!ا اوله مکالممونو ی چیزی شبیه به همین اجرا کرد ، (منم که تابهال این جوکرو نشنیده بودم، مثه دختر تو این قصه کفری شدم و...
17 بهمن 1391

13-مامانت گناه داره آخه بدجنس!!!!

سلام کاهوی من ، قربونت بره مامان که اینقدر اذیتش میکنی آخه!! اسن نمی فهمم تو ی وجبی بدون دست و پا چجوری میتونی انقدر منو اذیت کنی آخه!!!!! حتا با وجود قرص و آمپول هم امروز صبح بازم حالت تحوع بهم دست داد ، صبونه که هیچی نخوردم اما دیشب شام مامانم به زور (چون هیچی نخورده بودم) ،۲ تا دونه شلغم داده بود بهم که همرو برگردوندم ، الان دارم از گرسنگی میمیرم ، مامانم داره ناهار میخوره  و منه بیچاره از شدت گرسنگی هیچی نمیتونم بخورم ( البته به جز لواشک و لیمو و نمک ) ، از دست توووووووووووووو من چیکار کنم؟ الان دقیقا ۸ هفته و ۵ روزه که تو دلمی ، و من این چند هفته خیلی لاغر شدم (حس میکنم البته) دلم تو این هوا و...
16 بهمن 1391

12-عاشق این شعرم از فریدون مشیری ، هیچ وقت از خوندنش سیر نمیشم

مهتاب من عزیزکم ، مامان عاشق این شعر از فریدون مشیری هستش ، هیچوقت ازش سیر نمیشه ، این شر رو مادر بزرگم با صدای قشنگش دکلمه کرده همین الان داشتم گوشش میدادم ،دیدم حیفه که با تو این لحاظات ناب رو تقسیم نکنم ، میدونم که تو هم عاشق این شعری،      بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم ؛ آن عاشق دیوانه که بودم       در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید   یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودی...
15 بهمن 1391

11-بیا منو از دسته این بابات نجاااااااات بده

یا منو از دسته این بابات نجات میدی یا من دیگه با تو هیچ کاری ندارم ( به خاطره تو که این بلاها سر مامان ااومده ) اینجوری از تو شکمم نگام نکن ، دلم به حالت نمیسوزه هر چی میکشم از دست توئه ، همین الان با بابا جانت ی دوای حسابی کردم از پشت تلفن ، سره چی؟؟ هیچی ، بابای گل درشتت گییییییر داده که شبا پاشو بیا پشت webcam  میخام ببینمت!!!!! giiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiram داده ها!!!!!!!!! ول نمیکنه ، دیشب ی اشاره ای کرد به این موضوع  فک کردم که از خوشحالیش داره شوخی میکنه باهم !!!!! آخه یکی نیست بگه من!!!!!! با این قیافه!!!!!!! برم بشینم جلو بابات از پشت مانیتور که بخا...
15 بهمن 1391

10-فرزام کی بود؟

سلام جوجه   صبحت ب خیر لیمو عمانی من ( میدونم که ظهره اما صبح مامان میشه ، تورو خدا آبرو ریزی نکن.. .) مامانت شده عین جغد شبستان ، شبا تا نزدیکا ی صبح بیدارم مامان جان ، دیشب داشتم فیلم میدیدم ، ی فیلم ترسناک  ، یاد روزایی افتادم که با دوست صمیمیم میشستیم پای کامپیوتر با ی عالمه چوسفیل و پفک و چیپس و ماست عین دیوانه ها ۲-۳ تا فیلم ترسناک تازه اکران شدرو تا آخر میدیدم و این خوراکی ها رو هم پا به پاش میلومبوندیم!!! چقدرررررر کیف میکردیم، تازه جاهاییش هم که دیگه خیلی ترسناک میشد همدیگرو بغل میکردیم و جیغ میزدیم ،یادمه ی بار مامانم سر زده امد تو اتاق و مارو دار حالی دید که  داشتیم  paranorm...
15 بهمن 1391

9-خیلی خوشقدمی مادررررر جوووون

همین الان بابات زنگ زد عزیزم ،هنوز اشکام بند نیمده کوشولوی خودم ، ،وقتی بهم گفت که امتحانای ترم اول دانشگاش رو خیلی خوب داده یهو گریم گرفت !!!!! باورت میشه عزیزم ؟؟ اصلا فکر نمیکردم به این راحتی قبول بشه ترم اول رو!!!!!!!!!!!!!!!!!! عشقم بهت تبریک میگم بابت این بابای با پشته کارت خیلی خوشحالم آخه عزیزه دلم درس خوندن تو ی کشور دیگه اونم به ی زبون دیگه اونم تو دانشگاه پزشکی اصلا کار راحتی نیست ، حتا خود اونجائی ها هم با وجود زبان مادری و خیلی امکانات راحت به این آسونی قبول نمیشن ....  اما بابا جونت گل کاشته، دست گلش دارد نکنه ، همینجا بهش میگم که کارش عالی بود و ما بهش افتخار میکنیم      ...
14 بهمن 1391

8-خاطرات روزهای سخت بارداری از اول تا الان (هفته ی هشتم )

سلام نخود فرنگی مامان ، مامان تنبلت دیگه اصاب تو این خونه برای هیچکی نذاشته!!! شبه که میشه تا دیروقت بیداره و از انور تا لنگ ظهر میخابه!! هرچی هم که مامان بیچارم صدام میکنه تا پاشم واسه صبحانه من انگاااار که نه انگاااار نقل من ، مامان از همون هفته ی اول حاملگی متوجه حضور شما شد ، چه جوری؟؟ خوب معلومه دیگه ب خاطر اینکه اصلا انتظار ورود تو نداشتیم و من همش نگران بودم که نکنه ی وقت حامله بشم ، اما چون احتمالش خیلی کم بود پشت گوش انداختم ،نمیدونستم که انگور من شیطون تر از این حرفاست!! جونم برات بگه که بعد از اینکه دچار تکرر ادرار شدم و اشتهام در همون هفته ی اول به اندازی ی فیل زیاد شد شک کردم و به محض برگشتن از مسا...
14 بهمن 1391